رایانرایان، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره
ارشانارشان، تا این لحظه: 9 سال و 6 ماه و 26 روز سن داره
مرسانامرسانا، تا این لحظه: 7 سال و 5 ماه و 8 روز سن داره

جایی برای ثبت لحظات شیرین دلبندانمان

پانزده ماهگی پسرم

درودی به رنگارنگی پاییز ... پسرکم پاییزت مبارک مامانی رو ببخشش که دیر به دیر برات مینویسه به حساب تنبلی نذار تمام وقتم دربست در اختیار توست البته فکر نکن دارم شکایت میکنم نه اصلا واقعا خدا رو شکر میکنم که تو رو دارم اونم تو که این قدر نازنینی الهی فدات بشم پسر خوب من ... از وقتی که میتونی راه بری دیگه راستی راستی وروجک شدی و همه جا میخوای بری برای همین از صبح که بیدار میشم باهات بازی میکنم تا شب که از خستگی خودت میای بغلم و گاهی با شیر گاهی هم بدون شیر خوردن و فقط از فرط خستگی میخوابی ... از اول مهر که ساعت ها جابجا شدن ساعت خواب ما هم فرق کرده ساعت 6 بیدار میشیم و با بابایی صبحونه میخوریم و بعد که بابایی میخواد بره ...
15 مهر 1392

این روزهای رایان

درود... انشالا که روزگار بر وفق مرادتان باشد.... و اما این روزهایت چگونه میگذرد رایانم؟!! کاش میدانستی شیرینیت به حدی است که مصرف قندمان به حداقل رسیده است! به حدی زندگیمان را زیبا کرده ای که قابل گفتن نیست ... خوب بزار برات تعریف کنم از خودت... الان که پشت مانیتور نشستم هی میای و دست منو میکشی و با خودت میبری و هر دفعه یه چیز رو بهانه میکنی یه بار در یه بار سنتور بابایی یه بار هم جاروبرقی... و خلاصه تا میام برات بنویسم کلی سررشته از دستم درمیره!!! چند وقت پیش قطارت رو که خاله پروانه برات خریده بود رو برات راه انداختم که بازی کنی! کلی خوشت اومد و کلی کیف کردی ولی زود جمعش کردم چون دیگه میخواستی مهندسیش بکنی و دل و رودشو بریزی بیرون!عاش...
13 مهر 1392

عزیز دل خاله خوش اومدی

و اما ساعت 2 بعداز ظهر امروز 10 مهر 91 محمد حسین نازنینم به دنیا اومد طبق اخبار واصله کوچولوی عزیزمون بسی خوشکل و بازیگوش تشریف دارن و نیومده دل همه رو برده جیگر خاله خدا رو شکر خاله ژاله هم خوبه و باهاش که صحبت کردم خیالم کلی راحت شد ... خیلی ناراحتم که هنوز ندیدمش ... امان از این راه!! ولی خودمو میرسونم بهش آخه محمد حسین نور چشمیه خاله سپیده است! الهی که فداش بشم... ... واما این هم عکس خوشگل من محمدحسین جونم که خاله پروانه در کمال خستگی و و با محبت تمام برام میل کرد خاله پروانه دستت درد نکنه ... رایان و محمدحسین خیلی کارا باید برات بکنند دست گلت درد نکنه ... *********محمد حسینم خوش اومدی عزیز دل خاله********** &...
10 مهر 1392

*محمد حسین نازنینم داره به دنیا میاد*

طبق آخرین خبرها محمد حسین جونم میخواد بیاد بغلمون.... دلم داره آتیش میگیره که پیششون نیست! آخه بابا داود امروز و فردا کلاس داره و از طرفی هم خودم بخوام برم رایان رو چی کار کنم!! ولی ایشالا صحیحی و سالم به دنیا بیاد و بریم زودتر روی ماهشو ببینیم ... جیگر خاله داری از پیش فرشته ها میای هممونو دعا کنیا خوشگلکم ... الهی خاله فدات بشه ... منتظر دیدنت هستم عسلم برای خاله ژاله دعا کنید که صحیح و سالم نی نی اش رو به دنیا بیاره ...
10 مهر 1392

از شهربازی تا باغ پرندگان

درود... پسرک نازم الهی که همیشه سالم باشی وشیطونی بکنی ...قربون راه رفتنت بشم مامانی یک ماه بیشتر نیست که میتونی راه بری ولی دیگه کاملا احساس استقلال میکنی و دوست داری تنها راه بری مگه این که احساس خطر کنی!! جیغ های بنفشتو الهی قربون بشم که نشونه ی اینه که کم کم میخوای باهامون حرف بزنی... چیزی نمونده که وارد پانزده ماهگی بشی و من سرشار از ذوق داشتن تو!! خیلی دوستت دارم جیگرم... خوب بزار برات از هفته ی گذشته بگم! یکشنبه عمه پریسا اینا اومدن خونمون چون عمه میخواست چشمش رو عمل کنه ... حسابی با کیان شیطونی کردین ... خودمون هستیم خیلی به کیان زور میگفتی!! طفلکی همین که میومد با یه اسباب بازی بازی کنه صاف همونو میخواست و جیغ و داد راه میندا...
16 شهريور 1392

رایان و شیطونیاش

درود... پسر خوشکلم الهی من فدای اون خنده هات بشم الان لالا کردی و من از فرصت استفاده کردم اومدم برات از خودت بگم از شیطونیات از کارایی که دنیا رو برامون بهشت کرده.... چند وقتی هست که فهمیدی ارتفاع یعنی چی و روی مبل یا تخت یا لبه ی ایوون خیلی با احتیاط نگاه میکنی و دنبال راهی هستی برای پایین اومدن .... یاد گرفتی چهار زانو بشینی نمیدونم از کجا ولی این قد با مزه نشسته بودی دلم نیومد عکستو نذارم!! غذا هم خورده بودی و وقتی دیگه میل نداشتی گذاشتمت روی مبل و من و بابایی غذامونو خوردیم .... چند وقتی هست که یاد گرفتی با استفاده از هر چیزی بلند بشی بایستی... قربون اون پاهای کوچولو و فرزت بشم.... ...
11 شهريور 1392

چند خبر با هم!

هزاران درود... رایان مامان منو ببخش که دیر به دیر میام برات مینویسم آخه واقعا فرصت نمیشه جیگرم ... امروز یه کم عجله دارم ولی قول میدم دیگه سعی کنم تند تند برات بنویسم .... جدیدا یاد گرفتی بگی بر به معنی برق و همون موقع هم دستتو میاری بالا و لامپ رو نشون میدی ... تا هفته قبل نمیتونستی کلید پریز رو بزنی و چراغ رو روشن کنی و همیشه با کف دست میزدی روش ولی تو این هفته یاد گرفتی!! هر وقت من رو مبل دراز میکشم میای رو مامان و میری بالا: و بعد یاد گرفتی با انگشت اشاره روی پریز رو فشار بدی: آخر هفته باز رفتیم خونه ی مامان بزرگ ها و فکر کنم آخرین مسافرت تابستانمون بود چون دیگه کم کم کلاسای بابایی داره شروع میشه ... این عکس که گ...
11 شهريور 1392