رایان یکی یه دونه ی مامان و بابا

دنیای قشنگ رایان شاهزاده ی کوچک زندگی ما

خدایا سپاس گذارم

 

یارب این نوگل خندان که سپردی به منش

می سپارم به تو از چشم حسود چمنش

گرچه از کوی وفاگشت به صد مرحله دور

دورباد آفت دور فلک از جان و تنش

 


 

پسرم مامان تنبلت رو ببخش

آه رایانم، رایان شیرین تر از جانم، چه طور تونستم گنجینه ی خاطراتت رو به  حال خودش بزارم و دو سال برات ننویسم؟؟؟؟ بهترین خاطراتت و بهترین روزای کودکیت ثبت نشد و من واقعا شرمنده روی ماهت هستم پسرکم... بی انصافیه اگه بخوام نیومدن ام رو گردن داداش کوچولوت بندازم ... چون از ارشان کوچولو بسیار شدمنده تر هستم که حتی یکی از خاطرات شیرینش ثبت نشد! مامان تنبلتون رو ببخشین... بعدها که بزرگ شدی برات توضیح میدم سندروم داون بودن ارشان کوچولومون و عمل جراحی روده و کلوستومی یعنی چی و چرا دو سال مامان نبودش... تصمیم گرفتم از این به بعد تک تک لحظه هاتون رو ثبت کنم... به خصوص که امسال میری مدرسه و منو خوشبخت ترین مامان دنیا میکنی   ...
29 شهريور 1397

پسرم عشقمه

  و اما عکس های جا مونده از تابستون تا حالا که دوست داشتم ثبت بشن برات نفسم ... پسر خوشگلم .... همه کسم           نمونه هایی از بای کردن هات... این اسباب بازیه دوختنیه و توانایی هماهنگی دست و چشم رو بالا میبره .... نقاشی با آبرنگ البته به کمک مامانی ولی خودت هم خیلی خوب از پسش بر میای.... پازل رو عالی درست میکنی... برای سنت خیلی زوده ولی خیلی زود میتونی جای هر قطعه و پازل رو پیدا کنی... خواب های بعد از ظهری که چون کولر روشن بوده پتو روت میکشیدم.... قربون آرامشت بشم من شب های خنک ب...
15 شهريور 1395

باغ وحش صفه

و اما چون تو مشهد نتونستیم ببریمت باغ وحش بابایی پیشنهاد داد بریم باغ وحش صفه که اتفاقا خیلی خوب بود و خیلی خوش گذشت.... به روایت تصویر:             اینجا داری با ذوق برام تعرف میکنی قربون ذوق کردنت بشم من مامانی           اینجا تو قفس شیر ها مسئوولشون مشغول باری بود که کمی باهاش حرف زدیم و من کفتم چرا اذیتش میکنین بزراین به حال خودش که گفتن نه باید با من اخت بشه چون وقتی مریض میشن باید من بتونم نزدیکش بشم یا برای غذا دادن و خلاصه منطقش مجابم کرد که بزارم به بازی باهاش ادامه بده ...
15 شهريور 1395

سفرنامه ی مشهد

درود.... رایانم ، عشقم ، نفسم ، همه کسم ، جان مادر ؛ قربون مهربونیات بشم من ؛ چند وقته تو فکرم بیام بنویسم برات متاسفانه نشد.... الان که داره برامون اتفاقات خوب خوب میافته و یه مسافر کوچولو تو راهه دیگه حسابی بهونه دارم برای تاخیرم .... جیگر مامان اول سفرنامه ی مشهد رو برات مینویسم و تو پستای دیگه تابستونت رو تا الان ..... خیلی دوستت دارم مامانی....   شروع سفر امسال ما 8 مرداد 95 ساعت 10 صبح به همراه مامان پروانه و بابا جمشید بود که از خونه خودمون راه افتادیم و با آژانس رفتیم فرودگاه: تو فرودگاه: در تلاش برای عکس گرفتن ازت فرشته ی من: پای هواپیما میخواستم ازت عکس بگیرم که میگفتی ن...
15 شهريور 1395

خاطرات پسرکم

درود و هزار بوس به پسر نازنینم ... منو ببخش عشقم که باز هم دیر شد و نتونستم زودتر خاطراتت رو بنویسم ... گل قشنگم قربون شیرین زبونیات بشم مامانی خیلی دوستت داره یکی یه دونم .... دو ساعته نشستم از بین عکسا یه سری رو جدا کردم تا برات آپ کنم و رو عکس برات بهار و تیرماه تابستون 95 ات رو جاودانه کنم .... بازم ببخش مامانی.... رو عکسا برات توضیح میزارم درود و هزار بوس به پسر نازنینم ... منو ببخش عشقم که باز هم دیر شد و نتونستم زودتر خاطراتت رو بنویسم ... گل قشنگم قربون شیرین زبونیات بشم مامانی خیلی دوستت داره یکی یه دونم .... دو ساعته نشستم از بین عکسا یه سری رو جدا کردم تا برات آپ کنم و رو عکس برات بهار و تیرماه تابستون 9...
5 مرداد 1395

مامان تنبل

سلام رایان خوشگلم ... مامانی الهی قربون دستای خوشگلت بشم خیلی خیلی معذرت میخوام که باز هم وقفه افتاد ... نمیدونی وقتی خودم پستای قبلی رو میخونم و این قدر لذت میبرم نارحت میشم که چرا میزارم وقفه بیافته تو نوشتن خاطرات خوشگلت ... بزار به پای تنبلی مامان که وقت نکرده این کار مهم رو انجام بده ... یه جورایی تقصیر این شبکه های مجازی هم هست ... وبلاگ خوشگل تو واسه من راهی بود تا بقیه که ازمون دورن از ما خبر دار باشن و تو جریان زندگی و خاطرات قشنگ تو باشن ولی الان با فرستادن عکسا و فیلمات دیگه به من نمیگن چرا وبلاگ رایان رو آپدیت نکردی ... البته اینا همش بهانست .... امیدوارم از این به بعد نذارم خاطرات قشنگت ,شیرین زبونیات, شعرای قشنگت, ...
14 ارديبهشت 1395

شروع ماه مهر پسرم

اما دوباره با شروع ماه مهر  مهد کودک رفتن شما هم شروع شد روز اول مهد از زیر قرآن ردت کردم و با اشتیاق رفتی مهد عشقم خدا میدونه چه قدر این لحظات لحظات دلپذیریه وقتی میبینی بچت داره بزرگ میشه!! بعد هم منتظر خانم حیدری شدیم و با سرویست رفتی مهد و حسابی خوشحالی از مهد رفتنت تو این یه هفته که از مهدت میگذره این شعرو یاد گرفتی و برام میخونی: " دویدم و دویدم به مامانم رسیدم مامان منو تاب داد به چشم من خواب داد مامان چه نازنینه فرشته آسمون و زمینه خوشحال میشه منو میبینه"   و وقتی این شعرو خو...
13 مهر 1394

سفرنامه الیگودرز

اواخر تیر تصمیم گرفتیم با توری که همش باهشون مسافرت میرفتیم بریم الیگودرز آبشار سفید!! خیلی خوب بود خیلی خوب بود صبح زود ساعت 4 صبح از خونه راه افتادیم: باز تو اتوبوس صندلی جلو مال ما بود و شما هم رو بوفه جلوی ما نشستی و کلی کیف کردی: آبشار خیلی خوشگلی بود و حسابی بهمون خوش گذشت: تو راه برگشتم این قدر خسته بودی که کل راهو تا اصفهان خوابیدی عشقم مرسی که هستی ... مرسی که این قدر خوبی.. نه تنها دست و پای منو بابایی رو نبستی بلکه به ذوق دیدن خنده های تو همه کار میکنیم عشقم ...
13 مهر 1394

تولد سه سالگی عشقم

و اما تولد سه سالگی عشقم: جیگر مامان ایام مسافرت مشهدو جوری انتخاب کردیم که با تولدت تقریبا یکی بشه و فکر کنم کادویی بهتر از این نباشه و حسابی هم یادت مونده و گاهی با اسباب بازیات که بازی میکنی لوگوهاتو رو هم میچینی و میگی ببین امام رضارو!! فدات بشم خدا رو شکر که پسر به این باهوشی و خواستنی و نمکی به من داد مرسی خدا جونم شب تولدت تازه از راه رسیده بودیم ولی بازم رفتیم یه کیک خریدیم و خودمون سه نفری بودنتو جشن گرفتیم: عشق من انشالله همیشه سالم باشی و خندون گل قشنگم: آخر هفته اش هم رفتیم سامون و آقا جون اینااونجا برات یه جشن دیگه گرفتن: مرسی ...
13 مهر 1394